سلام دوستان
نمیدونم تویی که داری اینو میخونی چند سالته چه کاره ای چند نفرو توی دنیا داری
اما اینو بدون من تنهام مث هر روز مث همیشه
گاهی اوقات دلم واسه خودم میسوزه واسه تنهاییام
بذارین یکی از 100000 خاطره های تلخمو واستون تعریف کنم
امروز بعد از 7 ماه رفته بودم بازاربا آجیم و شوهر خواهرش و دو سه تا از فامیلهاشون
از بیرون مغازه داشتم لباسای داخلو نگاه میکردم یه لذت خاصی داشت واسم
(من هیچوقت حتی تصور اینکه اون لباسا بخواد مال من بشه رو نمیکنم چون نمیشه)
که یکدفعه دو تا پسر از کنارم رد شدن و شروع به مسخره کردن من کردن
اولش یکم خجالت کشیدم اما بعد بهشون حق دادم آخه لباسای تن من مال 3 سال پیش
تو بودی نمیخندیدی مگه منم مث بقیه عید دارم سال نو دارم لباس نو دارم
نه من هیچی ندارم و به جرات میگم من هیچی ندارم
خوش بحال تو شاید یه بابا یا یه مامان داشته باشی
تو رو خدا کمکم کن شاید منم تونستم به یه جایی برسم
حداقل از این بدبختی نجات پیدا کنم منتظر کمک شما دوستان هستم
به خاطر خدا و به خاطر آیندم کمکم کنین بای